على اصغر ظهيرى

146

قصص الحسين (ع) (فارسى)

اين فرزند شبيب است ، مبادا كسى به جنگ او برود . پس عابس چندين بار مبارز طلبيد ولى كسى جرأت رو به رو شدن با او را نداشت . « عمر بن سعد » گفت : حال كه چنين است و كسى حاضر نمىشود با او بجنگد او را سنگباران كنيد ، پس دستور او را اجرا كردند و او را سنگباران نمودند . عابس كه وضع را چنين ديد زره از تن بيرون كرد و كلاه خُود از سر برداشت و بسوى دشمن حمله نمود . ربيع بن تميم مىگويد : سوگند به خدا كه او را ديدم بيش از دويست رزمنده را از پا در آورد ، سپس بر او حمله بردند و او را به شهادت رساندند ، من شاهد بودم كه سر عابس بن شبيب در دست مردانى بود و هر كدام ادعاى كشتن او را داشت عمر بن سعد گفت : دعوا نكنيد ، به خدا قسم كه يك نفر نمىتوانست اين مرد را بكشد . « 1 » 25 - شوذب بن عبداللَّه او از دلاوران كم نظير و حافظان حديث از امير مؤمنان عليه السل بود و مجلس حديثى داشت كه شيعيان نزد او مىآمدند و اخذ حديث مىكردند .

--> ( 1 ) - مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 2 ص 22 .